چرا مردم قفس را آفريدند ؟
چرا پروانه را از شاخه چيدند ؟
چرا پروازها را پر شكستند ؟
چرا آوازها را سر بريدند ؟
.
پس از كشف قفس ، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
كلاف لاله سر در گم فرو ماند
شكفتن در گلوي گل گره خورد
.
چرا نيلوفر آواز بلبل
به پاي ميله هاي سرد پيچيد ؟
چرا آواز غمگين قناري
درون سينه اش از درد پيچيد ؟
.
چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت ؟
چه شد آن آرزوهاي بهاري ؟
چرا در پشت ميله خط خطي شد
صداي صاف آواز قناري ؟
.
چرا لاي كتابي ، خشك كردند
براي يادگاري پيچكي را ؟
به دفتر هاي خود سنجاق كردند
پر پروانه و سنجاقكي را ؟
.
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي خواست باغ آسمان ها
به روي ما هميشه باز باشد
.
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولي مردم درون خود خزيدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولي مردم قفس را آفريدند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 13:30 توسط حاج سعید
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 12:36 توسط حاج سعید
|
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
استاد قیصر امین پور
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 12:22 توسط حاج سعید
|
نرسیدنم بهانه ست بین اینهمه رسیدن
این قفس یه تازیانه ست توی اوج پر کشیدن
وقتی تکراریه روزم سیاه شبای سردم
دوری تو باورم شد نگو باز که برمی گردم
وقتی اینجا یه غریبم بین اینهمه غریبه
وقتی قلبم از یه ارزن دلخوشی هم بی نصیبه
باورم میشه که اشکام دیگه باورت نمیشه
با خودم میگم غریبه ! هیشکی یاورت نمیشه
آیه ی امن یجیب و می خونم هزارهزار بار
میگم ای خدا نگام کن دستمو بگیر تو یکبار
به حق علی و زهرا ،حق عشقایی که راستن
دستمو بگیر که دستام فقط عشقتو می خواستن
ای خدا !تو که بزرگی من یه ذره ،یه حبابم
باورت میشه که شبها با چشای تر می خوابم ؟
باورت میشه که رویامو یکی خط زده باشه ؟
توی آسمون شبهام یه ستاره هم نباشه ؟
یادمه توی حرم پیش آقام وقتی نشستم
دردامو یکی یکی گفتم و از غصه شکستم.
امشبم دلم هوای حرم رضا رو کرده
مثل کفترای خسته تو قفس پی اش می گرده
یا غریب الغربا ضامن آهو منو دریاب
دستمو بگیر تو دستات ضامنم شو عشق نایاب.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 12:16 توسط حاج سعید
|
از عطر گل یاس هوای دل من بارانی است
حاصل عشق به زهرا به جهان شیدایی است
لیک مگذار نشیند به رخت غصه و غم ای عاشق
هر که دارد به دلش کینه زهرا ثمرش رسوایی است
پیشاپیش شهادت بانوی دوسرا حضرت فاطمه الزهرا را بر
شیعیان و پیروان راه ولایت تسلیت عرض می نماییم
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 13:29 توسط حاج سعید
|
دلم قرار نميگيرد از فغان بي تو
سپندوار زكف دادهام عنان بي تو
ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ
زجام عشق لبي تر نكرد جان بي تو
چون آسمان مه آلودهام زتنگ دلي
پر است سينهام ز اندوه گران بي تو
نسيم صبح نميآورد ترانه شوق
سر بهار ندارند بلبلان بي تو
لب از حكايت شبهاي تار ميبندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بي تو
چون شمع كشته ندارم شرارهاي به زبان
نميزند سخنم آتشي به جان بي تو
ز بي دلي و خموشي چون نقش تصويرم
نميگشايدم از بي خودي زبان بي تو
عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم
چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو
گزارش غم دل را مگر كنم چو امين
جدا از خلق به محراب جمكران بي تو
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 10:9 توسط حاج سعید
|
بلیت ماندن است،
مانده روی دست من
این همه مسافر حرم،
نبود جای من؟
کسی بلیت رفتنی ،
به دست من نمی دهد؟
به آرزوی یک جوان خام،
کسی تن نمی دهد؟
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 18:8 توسط حاج سعید
|
باور بکن این شهر جای زندگی نیست
تا ناخدایانند جای بندگی نیست
این تیره دلها از شقایق سر بریدند
اینها برای آخرت ذلت خریدند
دیندارهای شهر ما در خواب رفتند
اهل نماز و عشق بازی آب رفتند
دیگر کسی اهل دعا، اهل صفا نیست
دیگر کسی دنبال مردان خدا نیست
چشمی دگر از ترس داور غرق غم نیست
بی دین و دنیا پیشگان در شهر کم نیست
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 18:0 توسط حاج سعید
|
عمریست که جان بنده بی خویشتن است.
وانگشت نمای عالمی مرد و زن است.
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست.
مشکل ز سرکوی کوی تو برخاستن است.
***************************
تخاصم اهل نار ،
مجادله اهل علم
و حدیث است.
***************************
بتا گر تو ما را ببینی ندانی
به جان لاله زارم ،به رخ زعفرانی
***************************
پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است
بد خاطره ای نیست که گر لنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیریم
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 18:19 توسط حاج سعید
|
شاید آنروز که سهراب نوشت:
" تا شقایق هست ، زندگی باید کرد"
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینطور نوشت :
هر گلی هم باشد ، چه شقایق چه گل پیچک و یاس ،*
تا نیاید مهدی ،
زندگی دشوار است *
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 17:34 توسط حاج سعید
|